آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم نفروخت، به همه عالمش از من نتوانند خرید...

روی فرش دلِ ما

با کفش نیایید لطفاً

ما روی این دل، نماز می خوانیم...

+

1.معمولاً وقتی یادم میوفته باید حرف می زدم که دیر شده ...

الانم بعد تقریباً یک سال باید بگم که مطالب با عنوان "شعرهای فریبا" و دل نوشتِ" دست نوشته های منه و باقی مطالب، فقط علاقه مندی من رو نشون می ده

2.معمولاً وقتی دیر میشه، در عین اینکه خیلی هول می شم و دست و پامو گم می کنم،طوری وانمود می کنم که اصلاً انگار نه انگار اتفاقی افتاده و من به مرز آمپاس رسیدم...

الانم دیر شده... دیر شده از وقتی که باید به چیزی که می خواستم برسم و نرسیدم

و طوری هول شدم که اگه از بیرون کسی منو ببینه همون فریبای خونسردِ همیشه آرومم...

+

به او بگویید

اگر از حوالی دلم رد شد، آهسته رد شود

دلتنگی اش را به هزار بدبختی خوابانده ام...


                                                                              .

                                                                              9ریبا


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ توسط فریبا

 

باز هم روبروی آینه ام، این بار با فاصله نیم متری، می خندم، چشمام رو درشت می کنم، سه رخ می ایستم ، به همان ژستی که قبلا می ایستادم ، بعد چیلیک  .... نه خوب نشد

دوباره می ایستم این بار تقریبا تمام رخ ، اصلا نمی خندم تنها سعی می کنم چینی ظریف حاکی از لبخندی ملیح زیر چشمانم لنگر بیندازد. دکمه را محکم فشار می دهم .  نه این هم نشد

چند قدم عقبگرد می کنم، موهایم را مثل یال اسبی وحشی روی صورتم می پاشم. لا به لای آن همه چاله، هرچه به دنبال گذشته می گردم چیزی دستگیرم نمی شود. تنها به زیبایی آبشار سیاه موها فکر می کنم و چیلیک

این یکی بد نیست.انگار فاصله تنها چیزی را که درست میکند چاله چوله های صورت است. آرشیو عکس ها را باز میکنم. 108 عکس در کمتر از یکساعت . عکس ها را طوری به سرعت جلو می زنم که یک فیلم سینمایی کمیک به روی پرده می رود. تنها بازیگر، کارگردان و تهیه کننده به یک اسم ردیف می شوند و در پایان اسم فیلم با فونت 72 بی نازنین به نمایش در می آید: آبله


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط فریبا
سلام

امروز متفاوت ترین روز زندگیمه

روزی که شاید تو این یک ساله هزار بار آرزوش کردم

از این موضوع بگذریم، چون چیز زیادی در موردش نمیشه گفت...


+


تو این مدت که اینجا می اومدم،شاید سخت ترین لحظه های زندگیمو تجربه کردم

لحظه هایی رو گذروندم که الان که فکرشو می کنم باورم نمیشه این من بودم که تونستم تحمل کنم

(خداروشکر الان رویِ خوشِ زندگی داره بهم لبخند می زنه و چقدر من این لبخندو دوست دارم

برای همه تون آرزو میکنم)

 تو همه این لحظه ها دوستایی داشتم که خیلی کمکم کردن

و اگه بخوام اسم تک تکشون رو ببرم، میشه همون پیوندهای وبلاگم( تنبلی تا این حد دیده بودین؟؟)


+


نمی دونم چرا اما می خوام عاشقانه ی آرام رو تعطیل کنم

شاید یکی از دلایلش اینه که به کنکور ارشد نزدیکتر میشم و یه کوچولو (در حد اپسیلون) استرس دارم که درس نخوندم  :/

دعا کنید که رشته ای می خوام قبول بشم. خودم که خیلی امیدوارم. البته بیشتر به خدا :))



+


همه تون رو به خدا میسپارم، امیدوارم شما هم مثل من خوشبخت باشید :)

یا علی


                                                                         .

                                                                         9ریبا          92/8/29






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ توسط فریبا
سلام ما به رحمت و به جود تو

سلام ما به چهره کبود تو

سلام ما به قلب داغ دیده ات

سلام ما به قامت خمیده ات

سلام ما به نغمه حجاز تو

سلام ما به آخرین نماز تو


+


میگن عناصر اصلی چهارتا هستن

آب آتش خاک هوا

خوب که فکر میکنم میبینم درسته

آبـــــی که از تو دریغ کردند

آتشــــی که به خیمه هایت انداختند

خاکــــی که شد محل سجده ی ما

و
هوایـــــی که عمریست در دلها انداخته ای...

ترکیب این چهارتا شد

*کــــــــربـــــــــــلا*


+


قصه ی ما به "سر"رسید...

السلام علیک یا سیدالشهدا...



نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ توسط فریبا
مخاطب خاص عزیز

از این فاصله چشمانت پیدا نیست 


کمی جلوتر بیا

حداقل فاصله ای که بتوانم لمست کنم

نبض چشمانت را بگیرم

ببینم هنوز برای عطر من، مست می شود یا نه؟


کمی جلوتر بیا

نه آنقدر نزدیک

که با رفتن دوباره ات، دیوانه ام کنی

نه آنقدر دور

که فاصله ات با من، به احساس دلم طعنه بزند...

میانه ی راه بایست

بگذار ببینم دوری ام با تو چه کرده

ببینم هنوز از مستی چشمانت خبری هست؟

هنوز مثل کوه پشتم ایستاده ای...

کوهی که روزی پشتیبانی ام را مادام العمر تضمین کرد

چه زیباست

حالا رو در رویت باشد


زیباست کوه را نظاره کردن

وقتی بدانی پابرجاست، مادامی که تو را داشته باشد.


+


بعد از رفتنت

نفسم را حبس کرده ام

می خواهم در من بماند

هر آنچه که با بودنت، عطر تو را گرفته بود.



                                                    .

                                                    9ریبا                    92/7/20


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ توسط فریبا


کاش تو هم مثل پاییز

که هر بار وقت خداحافظی، دل تنگش می شدم

بر می گشتی

حتی بعد از یک سال...


                               .

                               9ریبا


نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ توسط فریبا

وقتی به هر دری می زنی که درست بشه،

هیچی که درست نمیشه هیچ، همه ی درا خلاف جهت پاشنه می چرخه

اون وقته که فقط به یه متکای گنده ، پُر از پَر احتیاج داری

که سرتو  بزاری روش و با خیال راحت بمیری

+

از زندگی خسته م

می خوام به اندازه یه دنیا بمیرم...

                                                   .

                                                   9ریبا



نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ توسط فریبا
پرنده بر شانه های انسان نشست .
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .
پرنده گفت :من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت :راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
پرنده گفت :نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید.  انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت :غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ توسط فریبا

دیشب باز هم به احترامت، شعرم را نیمه تمام گذاشتم

تا هر چه که دوست داری برایم ببافی

دروغ از زندگی ات


                             .

                             9ریبا              بامدادِ 92/06/26



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ توسط فریبا

ماه در آمده
تا انتهای این خیابان را می روم
تمام آدم ها شده اند چشم و مرا می پایند
تمام وجودم شده حس و تو را می جویم
حسی در درونم می گوید خیابان را اشتباه آمده ام
ولی مثل همیشه خلوت تنهایی ام را با کسی شریک نمی شوم
تا انتهای مسیر را یک نفس سر می کشم
سایه ات روی دیوار افتاده
تنها سایه ای از تو اینجا، جا مانده
نمی دانم
خیابان را اشتباه آمده ام
یا تو را


                                                 .
                                                 9ریبا           92/06/18
   


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط فریبا
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست 

گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک 
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست 

این قافله از قافله سالار خراب است 
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش 
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست 

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست 

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست 

هوشنگ ابتهاج


+

آقای ابتهاج عزیز این ترانه رو برای این روزای من سروده...

+

دوستای عزیزم دعام کنید


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ توسط فریبا
راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن   بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم  یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

شوق سفرم هست در اقصای وجودت             لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر پرواز در آفاق تو، ای یار                     یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن
عاری زهنر نیستم اما تو عبوری                    از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست    باران من خاک شو و بارورم کن
افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم              با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن
پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه          تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن
شرح من و او را ببر از خاطر و در بر                  بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

                                                 حسین منزوی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ توسط فریبا

"من"

چه واژه ی غریبی

وقتی "تو" با همه آشنایی


+


نگاهت

نفس را از من گرفت

و رفتنت ...

به من بخشید؛

همه ی آنچه را که به شب وامدار بودم...


+


کاش میشد با صدای بلند فریاد زد

کاشِ من اگر می شد،

فریاد می زدم حقیقت حضورت را

وقتی دیگران انکارت می کنند


+


صبحی در کار نیست

وقتی شب، عطرت را به من مدیون است


+


پارادوکس عجیبی دارد این روزگار...

بد است تا وقتی که خوبی

خوب می شود درست زمانی که

برای شیطان کلاس تقویتی گذاشتی




                                                                   .

                                                                   9ریبا                92/5/14


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ توسط فریبا
تا حالا شده بخوای برای کسی نامه بنویسی؛ اندازه یه قرن طولش بدی و با وسواس کلمه ها رو انتخاب کنی و صدبار از روش بخونی. بعد برگردی عقب و هی کلمه ها رو خط بزنی. انقدر خط بزنی که آخر سر، تنها چیزی که از نوشته ات بمونه فقط یه چیز باشه؛ سلام.


از همون اول هم توی نامه هام حرف دلم رو نمی شد پیدا کرد، همیشه اونو تویه بقچه ی بزرگ که یه گره کور هم خورده بود قایم می کردم.

حالا بازهم برات از دلم نوشتم، دلی که فقط یه حرف داره؛ سلام.

با یه بقچه ی گره خورده که منتظره این بار خودت بازش کنی...



+


یاد تو مرا وسوسه می کند

به اینکه چگونه نازت را بخرم

وقتی ذره ذره ی وجودم، نگاه تو را نیاز می کند...


                                                                            .

                                                                            9ریبا               92/5/13


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ توسط فریبا
پس از آفرینش آدم، خدا گفت به او:
نازنینم آدم،
با تو رازی دارم!
اندکی پیشتر اَی..
آدم آرام و نجیب، آمد پیش!!
زیر چشمی به خدا می نگریست..
محو لبخند غم آلود خدا!  دلش انگار گریست
نازنینم آدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید!!!
یاد من باش،که بس تنهایم..
بغض آدم ترکید؛گونه هایش لرزید!!
به خدا گفت:
من به اندازه‌ی..
من به اندازه‌ی گلهای بهشت.. نه..
به اندازه‌ی عرش ..نه ..نه
من به اندازه‌ی تنهاییت، ای هستی من، دوستدارت هستم!!
آدم، کوله اش را برداشت
خسته و سخت قدم برمی‌داشت..
راهی ظلمت پر شور زمین
طفلکی بنده غمگین، آدم!
در میان لحظه‌ی جانکاه هبوط..
زیر لب‌های خدا باز شنید..
نازنینم اَدم! نه به اندازه‌ی تنهایی من
نه به اندازه‌ی عرش..نه به اندازه‌ی گل‌های بهشت!
که به اندازه‌ی یک دانه گندم، تو فقط یادم باش!!!
نازنینم اَدم،
نبری از یادم...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ توسط فریبا
امروز صبح که از خواب بیدار می شدی نگاهت می کردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه!

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی.

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر میکردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی سلام! اما تو خیلی مشغول بودی.

یکبار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی،بعد دیدمت که از جا پریدی خیال کردم میخواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات باخبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اون همه کارهای مختلف گمان میکنم اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دوروبرت را نگاه میکنی شاید چون خجالت میکشیدی با من حرف بزنی سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر میرسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام چند کار تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از وقتت را جلوی آن میگذرانی در حالیکه درباره هیچ چیز فکر نمیکنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری…….
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالیکه تلویزیون را نگاه میکردی شام هم خوردی و باز هم با من صحبت نکردی…….موقع خواب فکر میکنم خیلی خسته بودی. بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی به رختخواب رفتی، اشکالی ندارد احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم بیش از آنچه تو فکرش را میکنی حتی دلم میخواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوست دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی…..
خب….. من باز هم منتظرت هستم سراسر پر از عشق تو……
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای فرد دیگری هم بفرستی؟
اگر نه عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوست دارم ……
روز خوبی داشته باشی!
دوست و دوستدارت خدا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ توسط فریبا

آسمان را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت دیگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

 

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادر گردی

آسمانی شوی وخرمن اخترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

 این جهان را گفتم

هستی کون ومکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی

همه ی رفعت را

همه ی عزت را

همه ی شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت وشوکت وشان کم دارم

عزت ونام ونشان کم دارم

 آن جهان راگفتم

می توانی آیا

لحظه یی دامن مادر باشی

مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم

 روی کردم با بحر

گفتم او را آیا

می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه

پای تا سر همه مادر گردی

عشق را موج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بیکران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص ومحدودم

بهر این کار بزرگ

قطره یی بیش نیم

طاقت وتاب وتوان کم دارم

صبحدم را گفتم

می توانی آیا

لب مادر گردی

عسل وقند بریزد از تو

لحظه ی حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

دربهشت دگری نتوان جست

من از ان آب حیات

من از ان لذت جان

که بود خنده ی او چشمه ی آن

من از ان محرومم

خنده ی من خالیست

زان سپیده که دمد از افق خنده ی او

خنده ی او روح است

خنده ی او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

کردم از علم سوال

می توانی آیا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم

قدرت شرح وبیان کم دارم

 درپی عشق شدم

تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم

دیدم او مادر بود

دیدم او در دل عطر

دیدم او در تن گل

دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او درتپش قلب چمن

دیدم او لحظه ی روئیدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظه ی پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمه ی زیبایی

بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی

همه جا پیدا بود

همه جا پیدا بود

+++لطفاً این لینک رو ببینید،همین گوشه و کنارا فرشته هایی هستن که به ظاهر به کمک ما احتیاج دارن.اگه می تونیم کمکشون کنیم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ توسط فریبا
دلت را بتکان …

غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن !

دلت را که تکاندی ، و اشتباهاتت به زمین ریخت ، بگذار همان جا بمانند

فقط از لابه لای اشتباهاتت یک تجربه را بیرون بکش …

قاب کن و بزن به دیوار دلت

دلت را محکم تر اگر بتکانی ، تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ …


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۲ توسط فریبا

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط فریبا
این همه از تاریکی بد نگویید ...
شما که فروش چراغتان،
به لطف همین تاریکی ست ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط فریبا

خدایا
در آغوش تو نشسته ام
سرم را بر شانه لطفت تکیه داده ام
و حس می کنم این آغوش امن ترین جای دنیاست…
وقتی خارج از آغوش امنت در سراشیبی زندگی زمین می خورم
به سمتم می آیی
با نگاه مهربانت دستانم را میگیری و بلند می کنی
و من هم باران چشمانم را در آغوش تو فرو می ریزم …
می گذاری آرام شوم و اشک دیده ام را پاک می کنی
نگاهم با نگاه سراسر آرامش و رحمتت گره می خورد
می خندم
سرم را تکیه می دهم
و می دانم
که همیشه
آغوش تو امن ترین و آرام ترین پناه دنیا برای من است خدا ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ توسط فریبا

مادر

من هرگز بهشت را زیر پایت ندیدم.

زیر پای تو آرزوهایی بود که از آن گذشتی، به خاطر من...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ توسط فریبا

بلند شد و وضو گرفت. خنکی آب هم حالشو جا نیاورد. با حرص جلوی سجاده پهن شده ایستاد و الله اکبر گفت.خون خونش و می خورد. با زانو خودشو به زمین کوبید و به سجده افتاد. های های گریه ش، سجاده دست دوزش رو تکون می داد.

زن هر روز تحمل می کرد و مرد هر روز بدتر می شد. هربار با خودش می گفت که این بارِ آخره و اگه برنگشت دیگه تحمل نمی کنه و تنهاش می ذاره. اما هربار که مرد به آخر خط می رسید زن  نمی تونست رهاش کنه. از بچگی تو گوشش خونده بودن که هر کارِ خوبی اجری داره و اگه حتی تو این دنیا نتیجه خوبی هاشو نبینه، دنیایی هست که توش جوابِ هر خوبی رو با صدها خوبی می دن. دنیایی که انقدر خوشی هاش زیاده که یک لحظه ش، تلافی تمام تلخی های این دنیاست. دنیایی که زن با تمام وجودش باور کرده بود و بهش ایمان داشت که بالاخره می رسه اون وقتی که از هق هق گریه های آخر شب و دل مردگی اول صبح خبری نباشه

برای بار آخر با مرد اتمام حجت کرد و مرد با تمام وجود قول داد که این بار سر قولش مثل یک مرد می مونه و جا نمی زنه

زن صبورانه قبول کرد و پابه پای مرد اونو همراهی می کرد

روزها گذشت و زن فکر می کرد که مردش سر به راه شده ... به سجاده نشست و دست به دعا برد. از خدا تشکر کرد که مرد زندگیشو بهش برگردونده و نجاتش داده

ساعت از 12 شب گذشته بود و مرد به خونه برنگشته بود. زن همچنان پای سجاده  دست به دعا منتظر بود. سپیده زد و مرد نیامد...

صدای کلید انداختن در، سکوت سنگین خونه رو بعد از ساعت ها شکست. مرد با کتِ پاره و چشمهای خمار، فرشته ای رو دید که به سجده افتاده

فرشته ای در انتظار دنیایی که با تمام وجودش باورش کرده بود...

الهام گرفته از داستان واقعی

                                                          .       

                                                          9ریبا       8/1/1392

 


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲ توسط فریبا


سلام ب دوستای گلم؛

صبح بارونی تون به خوشی

امروز یه دفعه ای دلم هوای این شعرمو کرد که تقریباً 6 ماه پیش متولدش کردم!

گفتم براتون بزارمش شاید دل شما هم هوایی بشه

امیدوارم خوشتون بیاد


عمریست به سر منزل مقصود رسیدم           رفتم ز پی دوست لیکن به وصالش نرسیدم

تا گفت بیا، رفتم و هیچش نرمیدم                این گونه که احوال خوشی بر دیده ندیدم

هر بار صدا زد به جان، جان دادم                   و اکنون، حرفی ز دلش هم نشنیدم

چون گفت برقص بر ساز من هر دم                بر جان پذیرفتم و از جای پریدم

هر بار به خواهان دلش، محنت کشیدم         ای دریغ یک شب ازو مهری ندیدم

گفتمش با من بمان، ای نور دیده ام             رفت از برم گویی که حرفت نشنیدم

با نور غمش تاجی به سر، من بکشیدم        از دوری او مُردم و پشت خمیده ام


                                                     .

                                                     9ریبا           91/6/9


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ توسط فریبا
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!

لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و … بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟

لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم… آیا ارزشش را داشت …؟!


زیبائی در فراتر رفتن از روزمره‌ گی‌هاست…


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ توسط فریبا

سلام

 ی سوال ساده و اساسی: "حال شما خوبه؟"

چرا خوبه ؟ میشه به منم بگین

از چیِ زندگیتون راضی هستین؟

اگه زندگیتون همین الان تموم بشه، از دست دادن چه چیزی ناراحتتون میکنه؟

****************

دلم جـاده ای می خواهــد بـی انتهــا

و خـدایی که با مــــن زیــر بـاران چشـم هـایم

بــی هیــچ چتــری هـم قــدم شــود

دلـم استجــــابـت ِدعـایـی را می خواهـد

که خــودش برایـــم کرده باشـد

دعـایـی که آرام کنـد آسمـان ابـری و دلتنگـم را

دعــایـی از جنس آرامش...


پ.ن: حال این روزای من خیلی بده...خیلی بد...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط فریبا

ی وقتایی هست آدم به اینجاش میرسه(دقیقاً دقیقاً به حلقومش)

وقتایی که از دستش حرصت می گیره ولی کاری از دستت بر نمیاد

وقتایی که دوست داری  بهش بگی ی کم خودتو جمع کن اما نمی تونی که بگی

وقتایی که با بی فکری هاش کل شب تا صبح فکرتو مشغول کرده اما باز کاری نمی کنه

وقتایی که با مهربونی هاش جلوی دیگران می خواد تو رو خوشبخت ترین آدم روی زمین معرفی کنه و تو دوست داری خفش کنی اما جرأتشو نداری

وقتایی که داری به این فکر میکنی کاش بمیره و از دستش راحت بشی اما درست تو اون لحظه قطره های اشک جاشون رو به بغضت میدن و تو نمی دونی باید چه دعایی بکنی

وقتایی که داری با تمام وجود از خوشبختی اطرافیانت لذت می بری اما اون با رفتارش همه چی رو زهر مارت می کنه

ی وقتایی هست که تکرار نشدنیه و رفتنی

ولی ی وقتایی هست که همه زندگیتو شامل میشه

زندگی این روزای من همون وقتاییِ که گفتم

کاش زودتر این وقتای من هم تموم شه



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ توسط فریبا
سلام به دوستای گلم

این شعرم رو تو سِنِّ 19 سالگی گفتم و هنوزم با خوندنش حس خوبی دارم،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد


خدایا

در این صحرای سوزانی که خود مستوجبش هستم

مرا نگذار پنهانی به حال خود

پریشانم...

نمی دانم چرا سخت است گفتن ها و کردن ها

چرا آسان گذشتن ها و رفتن ها

مگر من از چه جنسی بودم و هستم

که تقدیر این چنین با من

کند بسیار نافرمانی

                                         .

                                        9ریبا       1388   


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ توسط فریبا

دلم گرفته

از دنیایی که مدعی وفا بود

تنها مدعی بود

مرا وفادار کرد و رفت

*

دلم شکسته

از دوستی که مدعی محبت بود

تنها مدعی بود

مرا وابسته کرد و رفت

*

دلم مُرد

از عاشقی که مدعی عشق بود

تنها مدعی بود

مرا عاشق کرد و رفت

*

روزی دلی داشتم

اکنون مُرد، تهی شد از وفا و محبت و عشق

حالا که بی دلم

وفا و محبت و عشق از همه سَر می زند

وَه که چه دنیایی...!

                           .

                           9ریبا      1388/3/19


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۱ توسط فریبا
من " نمی دانم " چرا ... ؟

بعضی از " نمی دانم " های ِ من یک جور ِ خاصّی است ،

مثلا اینکه ... : " نمی دانم " وقتی خدا می خواهد زار زار گریه کند ...

سر به آن بزرگی را ، روی شانه ی ِ چه کسی می گذارد ؟ ،

البته همه می گویند ... خدا تنهاست ... مثل ِ من ...

و شانه ای تکیه گاه ِ گریه های َاش نیست ....

یعنی این همه آدم که می گویند با خدا هستند ...

با خدا نیستند ... ؟ شاید هم ، آنها دلهاشان می خواهد با خدا باشند

امّا خدا دلش می خواهد با آنها نباشد ...

مثل ِ من که دلم می خواهد بمیرم برای ِ این تنهائی ِ خدا ...

امّا خدا ظاهرا دلش چیز ِ دیگری می خواهد ...

من " نمی دانم " چرا ... ؟

بعضی از " نمی دانم " های ِ من بیشتر یک جور ِ خاصّی است ...

مثلا اینکه ...

" نمی دانم " چرا خدا به خواب ِ من نمی آید ... ؟

شاید هم خدا آنقدر بزرگ است که در رویاهای ِ من ...

حتیّ من ...

که همه ی ِ آدم ها می گویند رویاهای َام خیلی بزرگ است جا نمی شود ...

شاید هم همه ی ِ این آدم ها نمی دانند، خیلی بزرگ یعنی چه ...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ توسط فریبا
    

VPN

قالب بلاگفا